تبليغاتX
درد و دل
  درد و دل

 

یکشنبه پنجم آبان 1387

 

بازم سلام

میدونین به چی فک میکردم ؟ فک کن اگه بابام که ۷۰ سالشه و مامانم که ۶۰ سالشه بمیرن من چی میشم ؟ غیر قابل تصور هست برام . کاش اینجوری نمیرن . یعنی میشه ؟

 

 

یکشنبه پنجم آبان 1387

 

سلام دوباره

کلی فک کردم که چرا آخه توو وبلاگ بنویسم . دیدم این یه حسن داره که کسی بخونه و بدونه اون مشکلاتی که داره چیزی نیس و یه کم احساس بهتری بهش دس بده که بابا باز من وضعم از این ناشناس بهتره ...

من راضیم خدا هر دردی رو به من بده ... هر دردی اما بابا مامانم دیگه بسشونه . اونا راحت باشن این آخر عمری نه توو این وضعیت . آخه میدونین دیگه طاقت اشک چشای مامانمو ندارم . از اول عمرش اشک توو چشاشه تا الان که ۶۰ سالشه . آخه چرا ؟

دوست دارم کل دردای دنیا توو دلم باشه اما خونوادم شاد باشن . یعنی میشه ؟

 

 

یکشنبه پنجم آبان 1387

 

سلام

میدونم که سالی ۱ بارم کسی به ما سر نمیزنه مثل زندگی واقعی ... اما مینویسم

من نمی دونم همه اینجوری هستن یا فقط زندگی من این شکلیه . میدونین به یه روز خوش در حسرتم یه روز که بتونم یه نفس عمیق بکشم بگم آخیش دیگه مشکلی نیس. آخه چرا ؟ مگه من چه کاری کردم که باید اینقد تاوان پس بدم . میدونین هر روز به خود کشی فک میکنم اما میترسم . کاش حداقل ترس نداشتم از این زندگی در میرفتم ... از این خونه از این مصیبت که حتی یه هم زبون هم واسه آدم نیس که بشه به اون دل بست .

مشکل جوونای  هم سن من عشق و عاشقی هست . من این مشکلو ندارم اما این مصیبت ها حتی نمیزاره به اون هم برسم  . نمدونم شایدم من خیلی حساسم اما اینو میدونم که دیگه طاقت ندارم  آرزوی مرگ بهترین آرزوی منه . کاش یه چراغ جادو داشتم بهش میگفتم این آرزومو براورده کنه. یعنی میشه ؟ 

 

 
 

نا شناس


 

مطالب اخير

 

آرشيو مطالب

آبان 1387
 

امکانات جانبی

RSS 2.0
 

Designed By ParsTheme